|
ای پرستوی مهاجر خانه ى دوست كجاست چرا قصدسفرکردی پرستو ،زمستان روخبرکردی پرستو،مگرمن آشیا نه ات رو شکستم ،که اینگونه گذر کردی پرستو
| ||
|
دلم می خواهد حرفی بزنم که لبخند بیاورد.....دلم می خواهد وقتی تو می خوانی آرام و مهربان بگویی خوب است....دلم می خواهد از سر و روی حرف ها و واژه هایم چراغ های رنگارنگ و نقل های شیرین ببارد.......دلم می خواهد روبان حرف هایم صورتی و سبز باشد.....ولی چه کنم....پریشانم............ دلم می خواهد سوار بر موج شادابی و پیوند حروف شوم.....دلم می خواهد روی تمام دفتر ها و کاغذ ها بذر نستعلیق شادی بپاشم....دلم می خواهد لای تمام کتاب های دنیا گل های رز و محمدی بکارم.........دلم می خواهد وقتی تو می خوانی شیرین بخوانی....ولی چه کنم........ پریشانم........... دلم میخواهد دستم را این حروف تاریک و الفاظ مجروح رها کنند..........دلم می خواهد بغض این آهنگ نوشته ها را قورت دهم...دلم می خواهد اشک این چشم ها را شست وشو دهم.........دلم می خواهد از چین و چروک غصه ها و گره کور جدایی نگویم..........ولی چه کنم.....پریشانم...... فکر میکنی دلم به این غم نوشت ها خوش است؟.......فکر میکنی دلم به احساس های مکدر خوش است؟.....فکر میکنی این همه از چکه های خونین قلبم خوشحالم؟..........فکر میکنی آسمان را همیشه ابری دیدن عذاب نیست؟.....فکر میکنی از حسرت و انگشت گزیدن سرودن عذاب نیست؟............ فکر می کنی دود این هیزم های هنوز هم خیس چشم مرا نمی سوزاند؟......فکر میکنی چیدن این تیغ های وحشی انگشت هایم را نمی جَوَد؟......فکر میکنی از تشنگی خوردن شیره علف های سمی گلوگیر نیست؟.........چرا........اینها همه مرا هم می کشد.... ولی می گویی چه کنم.......پریشانم.....
[ 91/02/03 ] [ 8:46 بعد از ظهر ] [ &":,.ترانه بختياري.,:"& ]
درغروب روزگارم،درحسرت نگاه مهربانت، به باغ تنهايي وغربت قدم گذاشتم چون توگفتي بيا،آمدم،آمدم با توباران راببويم وبفهمم.آمدم تا توبرزخم كهنه قلبم مرهمي باشي.اي عزيزي كه صدايت لحظه ها را به بوي بهارپيوند مي زد.وقتي پر پرواز در آوردي ورفتي ماه شبهايم باديگرستاره ها همنشين شد.لحظه هام سوخت وقاب دل از شكوفه هاي آرزوخالي شد.چرا رفتي ؟ چرا نگاهت را از پنجره خشك كومه وجودم برداشتي و بي صدا وداع كردي؟ اي سبزه زار تنهايي دشت خالي دلم،صداي پرستو ها را مي شنوم كه ازتو ياد ميكنند اكنون بغض شكسته را درگلويم قرباني خواهم كرد تا به حرمت تو هرگز نبارند.من اسيردردم وخيالم گرفتارخزان،چگونه بخوانم و بمانم ، اي شاهزاده روح وخيالم،اگرازسرزمين خسته ي دلم گذشتي ، به حرمت خدا و عشق سلام همه خسته ها را پاسخگو باش
ادامه مطلب [ 91/01/14 ] [ 1:18 بعد از ظهر ] [ &":,.ترانه بختياري.,:"& ]
من كنار پنجره سكوت ، چشم به راهت هستم تا تو برگردي ،خسته و بي پناه گوشه اين اتاق تاريك در ميان جرقه اي روشن از اشك نشسته ام لحظه ها بدون تو براي من دردناكند ، مي دانم كه از تو دورم و اما تو در بند بند وجودم جاي داري . آنگاه كه از دروازه خاطرات عبور ميكنم و باد ياد گذشته ها را ورق مي زند تو در من زنده هستي ، وقتي خورشيد با زيباترين انوار طلائي روي شرقي ترين كوهها نقاشي مي كند ، عشقت در قلبم مي تپد . دير زماني است كه صداي سبز و شيرينت در سراي دلم نمي پيچد و گرماي چشمانت وجود سرد و بي روحم را ذوب نمي كند بي تو مانند شاخه اي خشك مي مانم ، به تكدرختي بي بار دركويري تشنه ، به خود دلداري مي دهم كه تو را با لبخندي خواهم ديد و ياد روزهاي قديم را زنده خواهي كرد . بيا و تقدير من باش تا به روزهاي آفتابي برسيم و بر اندوه ظلمت غلبه كنيم .
ادامه مطلب [ 90/12/06 ] [ 3:57 بعد از ظهر ] [ &":,.ترانه بختياري.,:"& ]
بیا از مهر و وفا با دل من
بگو از زمزمه مرغ چمن گل من ای گل من بگو از آینه و آوا سخن بگو از جنگل و از صحرا سخن بیا از غصه و غم مگو به من قصه دگر قناری نوید گل داده به من نغمه چلچله ها شنو از باد صبا بیا از کلبه برون نگر نسیم سحر بهاری وعید گل داده به من ابر پر نم رو ببین اشک شبنم رو ببین دل من وقت سروره بخدا وقت سرور گل من لاله به باغه بستان جام بلور گل من سنگ صبوره نه شب تار غرور دل من اشک نیازه نه شب چشمای شور دل من شکفته شد گل به چمن نکند خبر نگیری تو ز من { شاعر: مشفق کاشانی}
[ 90/11/29 ] [ 11:41 قبل از ظهر ] [ &":,.ترانه بختياري.,:"& ]
کسی هرگز نمی داند چه سازی میزند دنیا
چه میدانی تو از امروز چه میدانم من از فردا همین یک لحظه را دریاب که فردا میشویم تنها
[ 90/11/09 ] [ 5:20 بعد از ظهر ] [ &":,.ترانه بختياري.,:"& ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||